• شنبه تا چهارشنبه از ساعت 8 الی 17
  • خیابان ولیعصر ، میدان ولیعصر ، خیابان شقایق ، پلاک 2 ، ساختمان جهان رو
  • 88948028 - 89366 21 (98+)  

سرگذشت بنیان گذار

سال بلوا

چهارمین روز تیرماه ۱۳۲۹ در تهران، خیابان اسماعیل بزاز، بین میدان میدان قیام و میدان مولوی به دنیا آمده است. پدرش راننده کامیون و مادرش پریشان‌احوال و ناخوش بوده‌اند. می‌گوید یکی از حفره‌های پرنشدنی زندگی‌اش چشیدن طعم محبت پدر و مادر است که هرگز میسر نشد. حسن دومین فرزند مادری است که – به اصطلاح – شوهرش داده‌اند مگر حالش بهتر شود اما دریغ از بهبودی. پدر اگرچه عطوفتی پدرانه ندارد اما به گفته حسن بنا، همین که نانی به خانه می‌آورد، کافی بود و آن‌ها از داشتن یک نان‌آور خوشحال بودند. اما سه سالگی، سال بلوای زندگی حسن بنا می‌شود. پدر به ناگاه زندگی را رها می‌کند و به دنبال تجدید فراش می‌رود. دیگر پدر حتی همان نان خشک و خالی را هم از او و مادر و خواهرش دریغ می‌کند. حالا زندگی حسن قهرمانی دارد به نام مادربزگ که از کرایه اتاق‌های خانه‌اش و دوختن دکمه‌های پیراهن خیاط‌خانه‌ها، هزینه‌های زندگی دختر و نوه‌هایش را می‌دهد. مادربزرگ سواد قرآنی هم دارد و با تدریس قرآن درآمدی اندک نصیب خانواده می‌کند و این روند تا ۶ سالگی حسن ادامه می‌یابد

حالا قهرمان قصه ما ۶ ساله شده است و باید به مدرسه برود. «پدرم حاضر نشد هزینه‌های تحصیلم را بدهد و از این‌جا بود که من با زندگی سرشاخ شدم و در ۶ سالگی طعم جنگ با زندگی را چشیدم.» با ۶ سال سن، برای این‌که بتواند کمک‌خرج خانواده باشد، به مغازه دوچرخه‌سازی دایی‌ ناتنی‌اش می‌رود؛ دایی نامهربانی که حسن هنوز هم زهر شلاق‌های صبحگاهی‌اش را که به خاطر دیر رسیدنش به مغازه به کف‌ پاهایش می‌زد، به یاد دارد.

روزها می‌آیند و می‌روند و ۴ سال می‌گذرد. نوجوان ۱۶ ساله اما – به گفته خودش – انگار عمری ۷۰ ساله را تجربه کرده است. می‌گوید خستگی از زندگی و روال نامرادش و کتک خوردن صبحگاهی از دست دایی ناتنی دست به دست هم می‌دهد تا روحی خسته برای او باقی بماند. می‌گوید آدم خسته که بشود، فرار می‌کند. «این را تجربه به من می‌گوید.» به همین دلیل به کویت می‌رود، برای کار و البته برای فرار از وضعیت موجود. ۲ سال در آن‌جا می‌ماند و با کسب تجربه کاری به ایران برمی‌گردد. دوره آموزشی خدمت سربازی‌اش را در عجب‌شیر می‌گذراند. او خدمت سربازی را تمام نمی‌کند و به نزد خانواده‌اش برمی‌گردد و بعدها به خاطر وضعیت خانواده‌اش معاف می‌شود و دوباره به کار و سختی‌های آن برمی‌گردد. اتفاق مثبت زندگی‌اش در این دوران ازدواج است: «ازدواج کردم، با کسی که تاکنون همه جا یار و همدم من بوده است.» ازدواج که می‌کند، روزی ۵ تومان درآمد دارد؛ از همان مغازه دایی‌اش. اما بدرفتاری‌های دایی ادامه دارد و حسن که دیگر آن کودک ۶ ساله سابق نیست، دایی را ترک می‌کند تا به مغازه دیگری برود و دستمزدش هم می‌شود روزی 7 تومان.

عمر اين همکاري ديري نمي‌پايد و حسن بنا براي خودش مغازه‌اي مستقل در همان حوالي به قيمت 8 هزار تومان خريداري مي‌کند. يعني در 23 سالگي مغازه‌ خودش را باز مي‌کند. در اين روزگار برادر ناتني‌اش هم به او مراجعه مي‌کند که زير پر و بالش را بگيرد اما اين کار آتش خشم پدر را برمي‌ا‌فروزد و از او مي‌خواهد که اسم رجبي را از روي مغازه‌اش پاک کند تا کسي نداند حسن پسر او است. «آن زمان پدرم روبه‌روي مغازه من بنگاه خريد و فروش اتومبيل داشت اما زل زد در چشم من و گفت نمي‌خواهم کسي بداند تو پسر من هستي

حالا کار و بارش در بازار مشخص است و همه او را مي‌شناسند. يکي از شرکت‌هاي بزرگ خريد و فروش قطعات موتورسيکلت به او پيشنهاد مي‌دهد که با استفاده از تجربه و اعتبارش از خريداران قطعات سفارش خريد قطعه بگيرد و خودش نيز به عنوان فروشنده وارد ميدان کار شود. در اين ميان به او قول مي‌دهند که در ازاي کارش چند درصد از سهام شرکت را به نامش کنند. پيشنهاد را مي‌پذيرد و براي ترخيص کالاها شخصا به بندر ماهشهر مي‌رود

بين سال‌هاي 56 تا 57 به دنبال علاقه شخصي‌اش، يعني توليد، مي‌رود. 2 هزار متر زمين در باقرآباد شهرري مي‌خرد، هزار متر سوله مي‌سازد و توليد واشربندي موتورسيکلت را با نام رجبي آغاز مي‌کند. محصولات‌ او – به دليل وسواسي که در رعايت استانداردها دارد – از چنان کيفيتي برخوردارند که جاي نمونه‌هاي ژاپني موجود در بازار ايران را مي‌گيرند.

از ديگر دلايل موفقيت بنا در توليد قطعات، همپايي با ژاپن است تا جايي که قطعات موتورسيکلت‌هاي هوندا، سوزوکي و کاوازاکي را در ايران اما با کيفيت کار خود ژاپني‌ها توليد مي‌کند. از طرف ديگر، در اين زمان در ايران يا کسي به عرصه توليد وارد نمي‌شود يا اين‌که توليدش هنوز دستي است. اما بنا با استفاده از دستگاه‌ها و ماشين‌آلات مدرن موفق مي‌شود ژاپني‌ها را عقب براند و همچنان به ترکيه و پاکستان هم جنس بفروشد.

در سال 68 بود که کارآفرين قصه ما با پيشنهاد خريد کارخانه جهانرو که نماينده انحصاري موتورسيکلت کاوازاکي در ايران است، مواجه مي‌شود و آن را خريداري مي‌کند. در واقع، از اين به بعد بنا از توليدکننده قطعات موتورسيکلت به توليدکننده موتورسيکلت در ايران تبديل مي‌شود. «آن زمان کارخانه غيرفعال بود و تنها يک موتورسيکلت 100 سي‌سي قديمي در آن توليد مي‌شد و خط توليدش بسيار قديمي بود.» براي به‌روز کردن کارخانه به ژاپن مي‌رود و دو مدل موتورسيکلت جديد را به ايران مي‌آورد و بر همه مراحل فني توليد به صورت مستقيم نظارت مي‌کند

Previous Next
Close
Test Caption
Test Description goes like this